خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
عریضه
آرشیو شده ها
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
لینک دوستانگوشی دستت
عاطفه
مامعماران بزرگ
آرياناز
مونی
رويای نيمه تمام
درحضور
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
طراح قالب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
گمان كردم كه با ما همدل و هم دين و هم دردي
به مردي با تو پيوستم ندانستم كه نامردي
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥ - عریضه
نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال 355 خورشيدي 976 ميلادي که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب اسلامی ايران در سال 1979 ميلادي
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
یه روزی مثل همین روز تویه یکی از بیمارستان ها که تویه اون بیمارستان فقط یه پسر به دنیا می یاد و بقیه دختر ازآب در میان حالا این پسر نیم وجبی به تنها کسی که می تونه اون موقع پناه بیاره آغوش فرشتست (مادر) هرچی نباشه 9 ماه با این فرشته زندگی می کرده و آرزو می کرده که قیافه این فرشته رو ببینه بعد از 9 ماه به اولین آرزوش تویه زندگیش می رسه بعد از مدتی می فهمه کسی به نام پدر هم وجود داره کسی که می تونه به اون تکیه کنه و با صورتش بازی کنه بعد از یه مدتی باز می فهمه که افراد دیگه ای هم تویه این جمع هستن خواهر،برادر،مادربزرگ،پدر بزرگ و... و می فهمه که باید حرف بزنه،خواسته هاش رو بر آورده کنه،درس بخونه،باید محبت کنه یا اصلا می فهمه که باید زندگی کنه اونم درست و اون پسر نیم وجبی الان فهمیده که کسی نفهمیده امروز تولدشه!!!
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
يه داستان تلخ يا شيرين اين ديگه به احساس خودتون بستگي داره
پسري كه تويه همين دنيا به دينا مي ياد، نه دنيا ديگه
پسري كه غمش سقف زندگيش، پسري كه مي خواست بمب باشه ولي نمي خواست رويه سر كسي خراب بشه..!
يه روز با خودش و خداي خودش مي گه مي شه اين دوستاش ديگه از غم نگن آخه مي شه... خدا بهش ميگه ميشه پسر جون راحتم مي شه ولي اين رو تو بايد بفهمي!!اون پسرك ميگه چرا من كسي رو نمي بينم گريه كنه... خدا جون بعضي موقع ها با خودم مي گم شايد گريه كرد ن عاره. پس چرا من گريه كنم...
بعد از يه مدتي بارون مي باره مي بينه همه دوستاش زيره بارونن ولي با قيافه هاي عجيب و قريب نزديك دوستاش مي ره مي گه چرا زير بارون وايسادين جوابي نمي شنوه و بارون يه دفعه بند مي ياد خدا به اون پسر بچه مي گه چشماشون رو نگاه كن ببين گريه كردن عار نيست ولي آدما انقدر مقرورن كه نمي خوان اشك هاشون رو كسي ببينه ....
نتيجه اخلاقي نداره اگه هم داشته باشه من نمي دونم چيه
يه بنده خداي مي گفت گريه كن ولي نه بخاطر دل ديگران گريه كن ولي براي خودت تا دل خودت خالي بشي
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه

شیر خورشید چگونه به روی پرچم ایران گذاشته و برداشته شد
پيشينه
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند "
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما
من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه گفت :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست .
خداوند گفت : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
كودك گفت : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي من زبان آنها را بلد نيستم؟
خداوند كودك را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني.
كودك سرش را چرخاند و گفت :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
خداگفت:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .
كودك را به سوي زمين فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
از ديرباز تا كنون ما ايرانيان هر گونه سياهي و تيرگي را نشانه شوم بودن و سر منشاء بديها و زشتيها مي دانيم، چنانكه در ضرب المثل هاي قديمي جهت اشاره به ناچاري و موقعيت بدي كه غير قابل برگشت است گفته مي شود «بالاتر از سياهي رنگي نيست» يعني وضعيت از اين بدتر نخواهد شد. و يا براي نشان دادن شوم بودن فردي از اصطلاح«گربه سياه» استفاده مي شود.
در داستانها هميشه برای انجام كارهاي نادرست، خلاف، دْزدي و جنايت از موقعيت تيرگي و سياهي شب بهره مي بردند. در مراسم عزاداري براي نشان دادن اوج ناراحتي و غمزدگي لباس تيره به تن مي كنند و اين هم رسمي است كه از كشورهاي اروپايي به سرزمين ما وارد شده، در حالي كه ما ايرانيان بخصوص زرتشتيان حتي در مراسم سوگواري از رنگ سياه استفاده نمي كنيم، چرا كه رنگ سياه باعث خمودگي و افسردگي هر چه بيشتر كساني مي شود كه عزيزي را از دست داده اند ولي ديدن رنگ سفيد باعث انبساط خاطر و دميده شدن حيات دوباره در اين افراد مي شود، در واقع صفت سياهي بدين گونه است كه ساير رنگها را در خود حبس مي كند و اجازه عبور به آنها را نمي دهد و انرژي اين رنگها را هم در خود زنداني مي كند، ولي رنگ سفيد در نقطة مقابل قرار گرفته و تمامي رنگها را از خود مي گذراند و باعث پراكندگي انرژي آنها در طبيعت مي شود، در نتيجه موجب شادي خاطر و باز شدن انديشه مي گردد، و بدين سان سمبل ما زرتشتيان در جهان رنگهاي روشن و به ويژه سفيد است كه نشانه پاكي، راستي و روشنايي مي باشد چرا كه قبله ما نيز روشنايي است.
خداوندي كه آفريننده جهان است، براي نشان دادن زيباييهاي طبيعت از رنگهاي روح افزا و بي همتا استفاده كرده است. طيف رنگي در رنگين كمان 7 رنگ است كه اين 7 رنگ، زيباترين، جذاب ترين و روح نواز ترين رنگهاي جهان هستي هستند سمبل حيات و زندگي دوباره مي باشند.
تمام گلها در طبيعت داراي رنگهاي متنوع و گوناگوني هستند و هيچ گياهي را نمي توان يافت كه تمامأ سياه و تيره باشد به جز گياهان خشكيده كه طراوت و شادابي خود را از دست داده اند كه آنها هم با تيرگي خود آشكارا، زوال و مرگ را نشان مي دهند.
در هر سرزمين و دياري مراسم شادي را با الوانترين لباسها، غذاها و شيريني و گلها برگزار مي كنند و مردم به رقص پاي كوبي مي پردازند و حتي در رقصهاي شادمانه خود از دستمالهاي رنگين جهت هر چه با شكوه تر بر پا كردن مراسم استفاده مي كنند. پس ما ايرانيان كه قديمي ترين فرهنگ و اصالت را داريم چرا از رنگهاي روشن كه بيانگر افكار و پيشرفت و صلح طلب «اشوزرتشت» است دور شده ايم، چرا ما نيز همانند سايرين، در جامعه و مجالس شادي و سرور از رنگهاي تره به خصوص سياه استفاده مي كنيم؟! بياييد تا همگي سنت رو به غناي زرتشتيان قديم را احياء كرده به رنگهاي شادي آور و زندگي ساز روي آوريم، از تيرگي و سياهي ظاهر، كه همانا تيرگي قلب را به همراه دارد دور شويم.
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
پرچم در دوران صفويان
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش
پرچم در عهد نادرشاه افشار
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد
پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد

پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
با دل خسته ، لب بسته ، نگاه سرد
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر ميكنيد و ميتوانيد آنچه را كه فكر ميكنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش ميرساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق ميسازد.
اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم، موقعيت، يا شكست، خوشبختي و يا درد و رنج حكم ميدهد. تصوير ذهني شما ميتواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، ميتواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، ميتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب ميكنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلاييترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيتها، نه خيالات واهي، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.
در حالي كه به اعتقاد من، اشخاصي كه در سالهاي شكلگيري شخصيتشان طوري تربيت شدهاند كه ميتوانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع ميتوانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند. با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود ميآيد.
اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:
1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.
داستان جالبي شنيدهام كه براي شما نيز ميگويم: در سالن آرايشگاه مردانهاي چند آقا با هم از ماشينشان صحبت ميكردند. يكي از آنها ميگويد: ماشين شورلت خوبي دارم، شصت و چهار هزار كيلومتر كار كرده و آخ نگفته، دوست او گفت: ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض ميكنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه ميكردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت: كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!
كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي ميداند؟ همة ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه ميرويم و روغن ماشينهايمان را به طور مرتب عوض ميكنيم. اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشههاي قشنگ خودمان را مرور ميكنيم؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز ميكنيم.
جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روانشان توصيه ميكرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجرهاي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا ميكند.
نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهنيمان نگهداري ميكنيم، تصوير ذهني خود را جايي گم ميكنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست ميدهيم. مواظب خودمان و روحمان و انديشههاي قشنگمان باشيم. نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبهروي پنجرة ذهنمان بياورد. دوست او گفت: ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض ميكنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه ميكردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت: كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!
كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي ميداند؟ همة ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه ميرويم و روغن ماشينهايمان را به طور مرتب عوض ميكنيم. اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشههاي قشنگ خودمان را مرور ميكنيم؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز ميكنيم.
جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روانشان توصيه ميكرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجرهاي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا ميكند.
نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهنيمان نگهداري ميكنيم، تصوير ذهني خود را جايي گم ميكنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست ميدهيم. مواظب خودمان و روحمان و انديشههاي قشنگمان باشيم. نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبهروي پنجره ذهنمان بياورد
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
چه زيبا سرود سهراب.............
صداي پاي آب
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم
پرده ام بي جان است
خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است
اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك
نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود
مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد
پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
پدرم نقاشي مي كرد
تار هم مي ساخت تار هم ميزد
خط خوبي هم داشت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود
باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب
آب بي فلسفه مي خوردم
توت بي دانش مي چيدم
تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد
تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود
يك بغل آزادي بود
زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود
طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر
من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه شك
تا هواي خنك استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
چيزها ديدم در روي زمين
كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود
من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم بادبادك مي خورد
من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
كاغذي ديدم از جنس بهار
موزه اي ديدم دور از سبزه
مسجدي دور از آب
سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال
قاطري ديدم بارش انشا
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
من قطاري ديدم روشنايي مي برد
من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود
كاكل پوپك
خال هاي پر پروانه
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي
خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
و بلوغ خورشيد
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت
پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات
پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست
شهر پيدا بود
رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بي كفتر صدها اتوبوس
گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
مردگاريچي در حسرت مرگ
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
كلمه پيدا بود
آب پيدا بود عكس اشيا در آب
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون
سمت مرطوب حيات
شرق اندوه نهاد بشري
فصل ولگردي در كوچه زن
بوي تنهايي در كوچه فصل
دست تابستان يك بادبزن پيدا بود
سفره دانه به گل
سفر پيچك اين خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ريزش تاك جوان ازديوار
بارش شبنم روي پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت كلام
جنگ يك روزنه با خواهش نور
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد
جنگ تنهايي بايك آواز
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل
جنگ خونين انار و دندان
جنگ نازي ها با ساقه ناز
جنگ طوطي و فصاحت با هم
جنگ پيشاني با سردي مهر
حمله كاشي مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي
حمله واژه به فك شاعر
فتح يك قرن به دست يك شعر
فتح يك باغ به دست يك سار
فتح يك كوچه به دست دو سلام
فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ
قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر
قتل يك قصه سر كوچه خواب
قتل يك غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل يك بيد به دست دولت
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ
همه ي روي زمين پيدا بود
نظم در كوچه يونان مي رفت
جغد در باغ معلق مي خواند
باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند
روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
مردمان را ديدم
شهر ها را ديدم
دشت ها را كوهها را ديدم
آب را ديدم خاك راديدم
نور و ظلمت را ديدم
و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم
اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي سرفه روشني از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
چك چك چلچله از سقف بهار
و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح
من صداي قدم خواهش را مي شونم
و صداي پاي قانوني خون را در رگ
ضربان سحر چاه كبوترها
تپش قلب شب آدينه
جريان گل ميخك در فكر
شيهه پاك حقيقت از دور
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق
و صداي باران را روي پلك تر عشق
روي موسيقي غمناك بلوغ
روي اواز انارستان ها
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد
من به آغاز زمين نزديكم
نبض گل ها را مي گيرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشيا جاري است
روح من كم سال است
روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
روح من بيكاراست
قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
هر كجا برگي هست شور من مي شكفد
بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي
تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه
من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد
سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند
پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
پشت سر خستگي تاريخ است
پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
تور در آب بيندازيم
وبگيريم طراوت را از آب
ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوترنيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
كاشان | قريه چنار | تابستان 1343
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
من برگشتم...گفته بودم تا خودم رو پيدا نكنم به زنده رود بر نمي گردم ولي الان كه بر گشتم نمي خوام بگم خودم رو پيدا نكردم چون من خودم رو پيدا كردم ولي تويه بدن يك شخص ديگه من كسي رو تويه زندگيم پيدا كردم كه تمام خصوصياتي كه من مي دونم دارم رو داره شايد من خصوصيات اون رو داشته باشم ولي اين رو مي دونم كه من خودم رو تويه اون پيدا كردم ولي اون اين رو نمي دونه...!
خوشحالم كه برگشتم
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
من برگشتم...گفته بودم تا خودم رو پيدا نكنم به زنده رود بر نمي گردم ولي الان كه بر گشتم نمي خوام بگم خودم رو پيدا نكردم چون من خودم رو پيدا كردم ولي تويه بدن يك شخص ديگه من كسي رو تويه زندگيم پيدا كردم كه تمام خصوصياتي كه من مي دونم دارم رو داره شايد من خصوصيات اون رو داشته باشم ولي اين رو مي دونم كه من خودم رو تويه اون پيدا كردم ولي اون اين رو نمي دونه...!
خوشحالم كه برگشتم
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه
خدا جون سلام يه چند روزي بود دلم برات يه زره شده بود از اونجاي كه خودتم مي دوني اين مدت خيلي گرفتار بودم .
حالا كه اومدم يه دفعه فكر نكني دوباره تويه كارم لنگ موندم و اومدم گله كنم اندفعه من اومدم تشكر كنم به خاطر چيشم كه خودت مي دوني ولي از اونجاي كه به ما ياد دادن كه علت تشكرمون رو هم بگيم مي گم چرا و براي چي دارم تشكر مي كنم.
يادته اومدم پيشت براي يكي از دوستام دعا كردم مي دونم كه يادته حالا اومدم اين رو بگم كه اون دوستم دعاش مستجاب شده خدا جونم خيلي ممنون.
خدا جون يادته يروزي دلم گرفته بود تنهاي تنها بودم نه دوستي بود نا فاميلي نه آشناي يه حسي نمي دونم چه جوري ولي به من گفت كه تو با مني اون موقع بود كه فهميدم نه من تنهام نه اون آدماي كه هيچ وقت كسي نداشتن به قول يه دوست تنهاي دو دستست اولي دورت شلوغ باشه يه نوع تنهاي و دومي پيشت هم كسي نباشه يه تنهاي ولي خدا جون اين رو نمي دونست تويه اين دو حالت هركي نباشه تو هستي بهش نگفتم تا خودش بفهمه شايد اشتباه كردم ولي الان اميدوارم ديگه فهميده باشه.
خدا جون آخرش ازت يه چيزي مي خوام اونم اينه كه براي تنهاي دلم يه راهي برام باز كني!
خدا جون من ديگه مزاحمت نمي شم مي دونم كه خيلي ها هستن كه مي خوان باهات درد ودل كنند
خدا جون دوست دارم و از اينجا مي بوسمت
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - عریضه